سفر زخم

سفر ( به کسر سین و سکون ف ) به معنی سرگذشت است!! درد بعضی زخم ها تا ابد می سوزاند!!


بگذارید این بار

به جای پنجره نقش بازی کنم

                          در گذشته ی هزار دیوار


_ هر سال زنی به لهجه ای غریب 
                          پشت پنجره می وزد
در ادامه ی کفش هایش 
         با خود حرف می زند
         آن قدر 
                که زودتر از همه ی رویاهای سمج
                                    به خاطره ی تو برسد


    می نشیند لابلای دکمه هایت
        روی بند دلت تاب می خورد
یک در میان خواب هایت را 
        جا می گذارد ممتد روی یک خط قرمز
و کمی از تو را 
        برای کلاغی 
        که هیج کجای تاریخ 
                منتظر اتفاقی نبوده؛


همین است 
        که همیشه چیزی ناتمام در سطرهای من می ماند
تا می آیم با این باد سر به هوا
         کمی خوش و بش کنم
                 از میان موهایم می گذرد
                              گم اش می کنم
و تو باز فراموش می کنی
         آخرین مهتاب را 
                 به اتاق بیاوری


اصلا به درک
پنجره ای که آلزایمر دارد
         حافظه اش را 
         برای چه کسی به یادگار بگذارد

تیتر اول روزنامه های فردا

              زنی ست

                    که در رویاهایش گم شده .. 

 


                     مهتاب رفیعی ..

 

 

..........................................................

آقای امید فرهادپور : زنی که در رویاهایش گم شد فرود خوبی برای این شعر زیبا نیست دوست من. آن همه عمق و پرواز را باید قدر دانست.

 

 آقای کورش همه خانی : اینگونه بیت ها نمایش قدرت زبان شعری را به جلوه می کشاند ..........

می نشیند لابلای دکمه هایت
روی بند دلت تاب می خورد

 
آقای مهرزاد بیرانوند : درود خانم رفیعی گرامی ممنون . کار خوب و قابل تاملی بود فقط کاش از این تکنیک فرمی استفاده نمیکردید یا برای پایان کارتان از فردا تیتر روزنامه فلان خواهد بود استفاده نمیکردید از نظر ارزش ادبی به علت استفاده مکرر در سطح پایینی این تکنیک قرار گرفته وقتی در سطرهای قبلیتان نشان داده اید که قدرت ایجاد سطرهای خلاقه دارید پس حیف است که از این خلاقیت برای پایان بندی کارتان هم استفاده نکنید.
 
آقای فرزاد میراحمدی : چرا تا بحال این شعرشما راندیده ام بماند من که کارم نقداست ودرکردستان آثار وقلمم راخوب می شناسند بی تکلف میگویم اتفاق زبانی بالا شعراست وشعر اکنونی که من در باره اش می نویسم درآن مشهود امید که با معرفی این شعر شما به صورت رسمی وخارج ازفضای مجازی به همراه چند قلم دیگر بیانیه شعر اکنون را برای مخاطب آماده نمائیم صدای مارکز وبوی گریز از نورم تصویری آشنایی زدایی آنا آشناها درگیر نمودن اضافات تصاویر کنسرو در بازی زبان و...
زبان در اتفاق متنی ساده ازجنس اکنون دچار تکلفات پرطمطراق نشده تصاویر اغلب ساخته نشده اند در رهایی اتفاق شعری راهدف شده اند معماری شعر در پیرایش واژگانی اسیر میگردد تا نهایت شباهت را از تعریف شعر ارائه دهد ولی اتفاق از جنس محصول است نه فرآیند رفیعی دچار ساخت ومعماری نگشته در چالشی رها تزاحم وتضاد وتناقص را نمی شنارد نشانی از جنس اکنون دارد با صمیمیتی گم اما پویا/ بگذارید این بار به جای پنجره نقش بازی کنم / ساده میگوید اما عین کذب را باصدقی باورمند هدایت میکند به جای نه مثل نه به خاطر، تشخیص در جان بخشی به آشنایی زدایی غریبی رسیده خود میگوید جان نمیدهم ولی پنداری پنجره سال هاست که جان دارد غرض من بسط تاویل متن نیست چون نمادها آشکارنداما چند صدایی خاص خود رادارند/درادامه ی کفش هایش باخود حرف میزند/ بازی نقش های گرامری دراینجا زیباست آشنا کردن نا شناها زن یا پنحره راه را میگویند حرکت را مینگارند/رویای سمج/ نشستن لابلای دکمه/ کنسروه نمودن شباهت ها به قولی زبان را باعطر گل منگنه کردن بسیارند ترکیبات نوین وتازه اما بار زیبایی شناسی را ندارند ووارد اتفاق خیال نمیگردند اما رویا سمج با بار زیبایی شناختی به شعر میرسد بی هراس ورها تصویر مستقل وبدون واسطه وارتباط با بندهای دیگر شعراست هرچند کلیت شعر بافتی ستاختگرایانه رادرآغوش کشیده ومتعیین می خواهد کلیت مفهومی را نشانه بگیرد کلیدهای صد سال تنهایی برجستگی زن و... اما درکل اتفاق زیبایی است.

 

 

 

۱۳٩٢/۸/۱٧ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

این روزها مدام لابه لای روزمرگی هایم گمت می کنم ..

مهتاب ..

 

پ.ن. از دوستان عزیزم ب دلیل غیر فعال کردن وبلاگ، صمیمانه پوزش می طلبم .. 

۱۳٩٢/۸/٥ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٥/٧ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱۱/٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٠/۸ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/٩/۱۸ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

رو به آینه

تاس ها روی میز ..

یک و دو!

چطور بازی کند

کمترین عدد بازی را،

وقتی داشته هایش این باشد؟!

چای بر لبش ..

دلش سوخت!

سال هاست

هیچ کس با او

مزه نکرده تلخی چای را

مهره ها دوباره روی میز ..

بازی شروع ..

و سال هاست که می بازد

و می سوزد

و می نوشد!

عجیب آشناست

شبحی که توی آینه می رقصد!

_______________________

پ.ن. ویرایش یه متن قدیمی!

 

گاهی دوست داری بایستی چشم در چشم زندگی ات!

 

۱۳٩۱/٩/۸ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

www . night Skin . ir