سفر زخم

سفر ( به کسر سین و سکون ف ) به معنی سرگذشت است!! درد بعضی زخم ها تا ابد می سوزاند!!

 

 

این روزها جوری که هیچ کس نیست، آرامم!

یک جور سرخوشی از ته دل! ... یک جور دل سپردگی ... یک جور دلبستگی ...  این روزها پی آمدنت، یک جور بیتابانه سرخوشم! این روزها لحظه ی رسیدنت را هزار بار برای خودم ساخته ام! توی ذهنم ... که می رسی ... که هستی ... جایی که آن جا نیست!! ... جایی کنار همین دلتنگی های هر شبه ام ...

این روزها در پی بودن کنارت، توی همه ی لحظه هام صد بار و هزار بار دیدنت، بوسیدنت، در آغوش کشیدنت، صدای زمزمه ات لابلای موهایم را ساخته ام برای خودم ...

این روزها دور برگردان ها را به عمد رد می کنم تا یک آهنگ بیشتر ... تا کش بیاید لحظه های خوش انتظار این دیدار ... این روزها پشت چراغ قرمز، صدای بوق ماشین پشت سر، که "هااااااااااااای خانم حواست کجاست؟!" ... دست هام که یخ زده اول صبح و قایمشان می کنم توی جیب لباسم ... این روزها وقت زیر و رو کردن لباس هام و یک یک تن کردن و ایستادن جلوی آینه، که باشی و بگویی "نه! آبی به تو نمی آید! آن بلوز قرمزت را بپوش!" ... تمام این وقت ها می سازم لحظه ی دیدارمان را ... لحظه ی رها شدن توی آغوشت ... لحظه ی هزار اولین بار با تو! ... لحظه ی قدم زدن کنار دیوار آجری حاشیه ی حافظیه ... لحظه ی خواب رفتن روی پاهات بعد از آن همه عاشقانگی ...

این روزها سرخوشم ... انگار چیزی مرا ببرد به سال های سال دور از این همه دلتنگی ... انگار از نو عاشقت شده ام ...


 

۱۳٩٠/٧/۳٠ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

 

این روزها خسته ام و دل زده!

دلگیرم از اینکه کم کم تمام عاشقانه های زندگی ام، بدل بشود به زودرنجی ... بدل بشود به اخم ... بشود کم حوصلگی و بی اعتنایی!! دلگیرم از اینکه یک روز بیاید ببینم این همه خواستن، شده فقط یک "حالت چطور است؟!" سرد و بی احساس! تمام آن اشتیاق، جایش را یک منطق خشک گرفته است! از اینکه منطقی بودن، آخرین تیر ترکش من باشد!!

تمام این سال ها یک طرف، این چند روز آخر هم یک طرف! شده جهنم من! بی طاقت شده ام! زود رنج! حساس! و خالی ام از هر حسی ... بدتر از همه "او" یی که باید باشد نیست ... دورتر از همیشه است، گرفتارتر از همیشه ... و من دلتنگ تر از همیشه ام!!

یکی بهش بگوید مگر سروته یک رابطه، آن هم اینهمه دور چه هست که باز هم باید برای همین بوسه های راه دور و عاشقی های بی صدا هم وقت تعیین کنم؟؟!! یکی بهش بگوید این انصاف نیست که روزهای زیادی منتظر شنیدن صدایش بمانم! بمانم تا سر فرصتی که شاید حالا حالاها دست ندهد!! و هر بار که دلتنگش می شوم، هی بگویم چه خوب است که هستی ...

خسته شده ام از این زندگی ... خسته از این عاشقانه های بی سرانجام ... خسته از دست هایی که دور مانده اند از هم ... که نمی رسند به هم ... و بوسه هایی که می پوسند توی پیچ و خم این راه دور ...

دلم یک آغوش واقعی می خواهد ... کسی که دستش را بگیرم ، از رویایم بیرونش بکشم و سرش فریاد بکشم "چرا واقعی نیستی آخه پس لعنتی؟؟؟!!"

 

۱۳٩٠/٧/٢٤ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

 

این روزها چه راحت زخم ها را باز می کنیم به امیدی ...!!
این روزها، خیلی چیزها را بازیچه کرده ام برای خیلی چیزهای دیگر، تا درد بشوند!
تا تقی به توق می خورد، دستاویزش قرار می دهم و محکم چنگ می زنم که بشوند بهانه!!
انگار عادت کرده ام به پررنگ جلوه کردن ها و سکوت کردن ها ...

انگار ثانیه به ثانیه منتظر بهانه ها هستم!
بهانه هایی که آخرش می شود " سکوت و سکوت! "
و احساس خفگی از این سکوت کردن ها!!

با این همه درد، خواستی بعد رفتنت بخندم؟؟!!
خواستی شادمان شوم؟؟!!
خواستی هی لبخند بزنم و نگذارم یک قطره هم اشک بیاید از چشمم؟؟!!
آیا این همه، از من بلا دیده ی خسته، تقاضای زیادی نبود؟؟!!

درد دارم من!
بغض، نفسم را بریده و خنده های مضحک غم انگیزم دیگر هیچ تنابنده ای را گول نمی زند...
من دوستت داشتم!
من دوستت دارم!
تا فردا دوستت دارم!
تا ته دنیا دوستت دارم!
صدایم را نمی شنوی؟؟!!
می خواهم حرف نشنوی کنم و نخندم!
می خواهم زار بزنم!
فقط همین!!

 _________________________

پ.ن. این روزها، من، دردش است!!

۱۳٩٠/٧/٢٢ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

 

چند روز پیش، توی فیس بوک عکس های خانم کتایون ریاحی را دیدم که به دیدن قحطی زدگان سومالی رفته بودند! بازدید ایشون از چادرهای اون ها و بغضشون و عکس هایی که ایشون رو در حال گریه کردن نشون می داد!

واسه م جالب بود!

با خودم فکر کردم که هیچ وقت خانم ریاحی یا هنرمند دیگه ای به خودش زحمت داده سری به مناطق فوق العاده محروم در همین ایران خودمون بزنه؟؟!!

حالا هنرمندا را بگذاریم کنار ... اونایی که دارن دم از حقوق ملت می زنن و ادعا می کنن زشته و افت کلاس داره از نظر بین المللی که توی ایران جوون بیکار داشته باشیم!! هیچ وقت زحمت کشیدن برن اون گوشه های کثیف حاشیه ی شهرها و ببینند که چی می گذره؟؟؟!!! ببینند اعتیاد با جوونای رعنای این مملکت چه کرده؟؟؟!!! هیچ وقت رفتن روستاهای بازمانده از جنگ 8 ساله را توی خوزستان ببینند و ببینند فقر اقتصادی چه می کنه با ملتی که روی فرشی از نفت خوابیدند؟؟؟؟!!!

رفتن و ببینند نفت این ملت را وقتی پول می کنند و می گذارند توی بانک به حساب آقا امام زمان! ایمان این ملت ستم دیده ی بیگناه رو به تمسخر می گیرند و به امام زمان بی اعتقادشون می کنند؟؟؟!!!

قرار نبود اینجوری بشه!! قرار نبود حتی اسم امام زمان اینهمه لوث بشه!!! قرار نبود حساب بانکی امام زمان اینهمه پر و پیمون باشه و اون ور ترش یه مادر واسه پر کردن شکم بچه هاش کفششونو بفروشه! قالی زیر پاشونو بفروشه! تازه اینا خوش بینانه شه! گاهی حتی تنشو بفروشه!!

خیلی قرارا نبود اولش!! حتی قرار نبود دین، سیاسی بشه!! دین سیاسی یعنی تباهی!! یعنی بی اعتمادی!! یعنی توجیه فقر، زیر سایه ی خدا!! یعنی کاسه ی از آش داغ تر!! یعنی بذار خونه خراب بشی اما برای داشتن وجهه، برو ببین تو کوچه پشتی کی به کیه!!!!! یعنی بچه ی خودتو رها کن توی خاک و کثافت، اما برو کوچه پشتی رو آباد کن!!

واسه م سواله که چرا یکی نمیاد از بدبختی این مردم فیلم بسازه؟؟؟!!! عکس بگیره؟؟؟!!! پا به پاشون گریه کنه؟؟!! بره توی آلونک هاشون زیر سقف نصفه و نیمه خرابشون، روی قالی رنگ و رو رفته ی تکه پاره شون و کنارشون نمیشینه و به درد دلشون گوش نمیده؟؟!!

نمی دونم هیچ وقت خوزستان رفتین؟؟؟ مردمی که جنگ را تحمل کردند رو دیدین؟؟؟ باورتون میشه توی روستایی که مردمش حتی آب سالم واسه خوردن ندارن، صندوق کمک به قحطی زده های سومالی گذاشته دم مسجد نوساز! روستای نیمه ویروون!!!! روستایی که بچه هاش واسه کمک شدن، اولویت بیشتری دارن تا مردم سومالی!!!!!!! بچه هایی که به خاطر کمبود آب سالم، پر روده شون انگل هست و می پیچند به خودشون از لولیدن انگل های جورواجور!!

چرا کسی اینجا چراغی روشن نمی کنه؟؟؟!! مگه روشنی این خونه رواتر از روشنی مسجد نیست؟؟؟!!! به خدا که هست!!

دلم می سوزه ... مادری رو می شناسم که یه جوونش شهید شده اما اون یکی دیگه هلاک تریاک و هروئینه!!!

گناه این جوون گردن کیه؟؟!!

چرا باور نمی کنیم چراغی که به منزل رواست به مسجد حرامست؟؟؟؟؟!!!

_____________________________________

پ.ن. از خوزستان گفتم چون اون جا زندگی کردم!

۱۳٩٠/٧/۱٥ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

 

ﻫﺮﺯﻩ ﮔﯿﺎﻩ _ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺧﺖ _

ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﺟﺰ ﺗﻦ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺕ چرکین ﭘﯿﭽﮏ ﻫﯿﺰ!!

ﺑﺮﺍﯼ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ!

حتی اگر یقین بداند

به جرم فاحشگی، ریشه اش را خواهند زد

این مردمان زشت خوئی که هیچ از تشنگی نمی فهمند ...!

 __________________

پ.ن. متن از من نیست!

 

۱۳٩٠/٧/٩ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

 

خدایا!

هیچ به این بنده های ناسپاست گفته ای حواسشان هست چه می کنند با دیگران؟؟!!

هیچ به این بنده های دو روی ریاکارت گفته ای شما را به خدا دنیای کسی را خراب نکنید؟؟!!
آرزوهایش را نگیرید؟؟!!
غرورش را نشکنید؟؟!!
دلبستگی هایش را زیر سوال نبرید؟؟!!
دلتنگی هایش را تحقیر نکنید؟؟!!
به من! به خدای یکتا، بی اعتمادش نکنید؟؟!!
هیچ گفته ای اگر از زندگی کسی رفتید، برای همیشه بروید!!؟؟!!

گفته ای شما را قسم به تنهایی من! اگر از زندگی کسی رفتید باز دوباره و هزار باره و هر دم خودتان را تمام قد به رخش نکشید!!؟؟!!

خدایا!

بگو بروند از روزگار او که هر شب با دردهایش و با زخم های بی شمارش، عکس یادگاری می گیرد!!

 

___________________________________________

پ.ن. بعضی آدم ها انگار طراحی شده اند که در زندگی ما نباشند!!

 

۱۳٩٠/٧/٥ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | مهتاب رفیعی | نظرات () |

www . night Skin . ir