بازنده!

رو به آینه

تاس ها روی میز ..

یک و دو!

چطور بازی کند

کمترین عدد بازی را،

وقتی داشته هایش این باشد؟!

چای بر لبش ..

دلش سوخت!

سال هاست

هیچ کس با او

مزه نکرده تلخی چای را

مهره ها دوباره روی میز ..

بازی شروع ..

و سال هاست که می بازد

و می سوزد

و می نوشد!

عجیب آشناست

شبحی که توی آینه می رقصد!

_______________________

پ.ن. ویرایش یه متن قدیمی!

 

گاهی دوست داری بایستی چشم در چشم زندگی ات!

 

/ 0 نظر / 58 بازدید